تبليغاتX
تاریکتر از خاموشی
Darker Than The Darkness
 یه سلام یه....
سلام،

بیشتر از یکسال گذشت، یکسال زحمت... یکسال کم خوابی... یکسال از همه خوشی ها زدن... همش توی ۴ ساعت ... به هر حال گذشت... ناراضی هم نیستم... تو این مدت خیلی چیز ها یاد گرفتم... شاید این آخرین باری باشه که آپ کنم... ممنون که این مدت تحملم کردین...

سربلند باشید

|+| نوشته شده توسط اتابک در شنبه نهم تیر 1386 | موضوع: |
 
بالاخره سال سوم هم تموم شد...
اما تازه درد سر شروع میشه...(درد سر استعاره از کنکور)
یه جمله خیلی قشنگ شنیدم که اگه اینجا ننویسم واقعا حیفه(شاید هم هیف باشه) :
هیچگاه نگویید خدایا من یک مشکل بزرگ دارم, بگویید ای مشکل من یک خدای بزرگ دارم!!!
تابستون خوبی داشته باشین!
|+| نوشته شده توسط اتابک در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 | موضوع: یادگاری |
 
امروز روز تولد یکی از بهترین دوستام یعنی همون دوست صمیمی!

از طرف خودم تولدش رو بهش تبریک میگم!

|+| نوشته شده توسط اتابک در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 | موضوع: |
 
سلام

می خواستم از اینکه نمی تونم آپ کنم معذرت بخوام!

باید حق بدین با این مشغله درسی وقتشو ندارم!

فقط یه جمله از دکتر شریعتی بگم که میگه:

 « سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که می بینی»

|+| نوشته شده توسط اتابک در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 | موضوع: |
 

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد---- داستانِ ِغم ِ پنهاني ِ من گوش کنيد

قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد---- گفتگوي من وحيراني من گوش کنيد

شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي

روزگاري من ودل ساکن کويي بوديم---- ساکن کوي بت عربده جويي بوديم

عقل ودين باخته ديوانه رويي بوديم---- بسته سلسله سلسله مويي بوديم

کس درآن سلسله غيرازمن ودل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمارنداشت---- سنبل پرشکنش هيچ گرفتارنداشت

اين همه مشتري و گرمي بازارنداشت ---- يوسفي بود ولي هيچ خريدارنداشت

اول آن کس که خريدارشدش من بودم

باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او---- داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بس که دادم همه جا شرح دل آرايي او---- شهر پرگشت زغوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کي سر برگ من بي سر و سامان دارد

وحشی

|+| نوشته شده توسط اتابک در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 | موضوع: یادگاری |
 

خدایا، مرا از این سکوت سنگین نجات بده...

امروز واقعا دلم گرفته بود...

نمی دونستم چی کار کنم...

عین یه بغضی بود که تو گلوم گیر کرده بود و هر لحظه می خواست بترکه...

خیلی وقته ازش خبری نیست، یعنی من خبری ندارم...

امیدوارم هر جا باشه صحیح و سالم باشه و بدونه که یه نفر همیشه به یادشه...

همیشه از این شعر اخوان خیلی خوشم میومده که میگه:

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا ، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

 

            انتظار خبری نیست مرا

            نه زیاری نه ز دیار و دیاری _ باری

            برو آنجا که بود چشمی و گوشی  با کس،

            برو آنجا که تو را منتظرند.

            قاصدک!

            در دل من همه کورند و کرند.

            دست بردار ازین در وطن خویش غریب

            قاصد تجربه های همه تلخ،

            با دلم می گوید

            که دروغی تو، دروغ.

            که فریبی تو ، فریب.

 

                        قاصدک!

                        ابرهای همه عالم شب و روز

                        در دلم می گریند.

 

من هم منتظر اون قاصدکی هستم که خبر خوبی از اون واسم بیاره!

|+| نوشته شده توسط اتابک در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 | موضوع: یادگاری |
 ای ایران...

تا حالا چند نفر از شما تاریخچه سرود «ای ایران» رو خوندید؟ چند نفرتون می دونید که شاعر این سرود کی بوده؟و همین طور خواننده و آهنگساز؟ تا حالا به این فکر کردین که چه عاملی باعث شد که این شعر سروده بشه؟

در هر صورت این مطلب رو حتما بخونید!!

 

زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کره بودند ، « حسین گل گلاب » تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های مرکزی شهر می گذرد. او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگومگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدن این صحنه ، با چشمان اشک آلود به استودیوی « روح الله خالقی » (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.

«غلامحسین بنان» می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:

«کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند!» سپس کاغذ و قلمی طلب می کند و با همان حال می سزاید:

    ای ایران ای مرز پر گهر

          ای خاکت سرچشمه هنر

                     دور از تو اندیشه بدان

                               پاینده مانی و جاودان

    ای... دشمن از تو سنگ خاره ای من آهنم

          جان من فدای خاک پاک میهنم ...

 

همانجا خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته، تصنیف «ای ایران» با یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.

|+| نوشته شده توسط اتابک در شنبه دوازدهم فروردین 1385 | موضوع: یادگاری |
 بهار آمد...

خبر رسیده تمامی شهر آلوده است.

نفس کشیدن مردم به شهر بیهوده است.

خبر رسیده بمانید کنج خانه خویش،

و دم فرو بندید،

و پا فرا مگذارید از آستانه خویش.

دلم گرفته از این مژده های وهم آلود،

دل سپهر گرفت

و ماه و مهر گرفت.

نازنین

داس بی دسته ما،

سال ها خوشه نارسته بذری را می چیند

که بدست پدران ما بر خاک نریخت.

کودکان فردا

خرمن کشته امروز تو را می جویند.

خواب و خاموشی امروزی تو را

در حضور تاریخ،

در نگاه فردا،

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید.

باز هم منتظری؟

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است

تو بهاری

آری

خویش را باور کن!

 

شادروان مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط اتابک در پنجشنبه دهم فروردین 1385 | موضوع: یادگاری |
 

اول از همه عید رو به همتون تبریک میگم، یه داستان جالب خوندم که شاید قدیمی باشه اما به خوندن دوبارش می ارزه، شما هم بخونیدش ، اما اگه قبلا اینو خوندید با تامل بیشتر دوباره بخونیدش:

 

در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها  در همه جا شناور بودند .

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه!!!

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یه بازی، مثلا قایم باشک.

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم، من چشم می گذارم و از این جا که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک، دو، سه، ...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابر ها مخفی شد. هوس به مرکز زمین رفت. طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و دیوانگی مشغول شمردن بود: هشتاد و نه، نود، نود و یک... همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد : دارم میام و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود، سپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان یود. دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق نا امید شده بود، حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد، عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دست هایش صورت خود را پوشانده بود، از میان انگشتانش قطره های خون جاری بود.

شاخه به چشمانش فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند، او کور شده بود.

دیوانگی گفت: ای وای من چه کردم، من چه کردن، چگونه می توانم تو را در مان کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو.

و اینگونه بو که عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه  او...

 

 

و یه چیز دیگه که میخوام بگم اینه که:

در تاریخ جهان، هر لحظه عظیم و تعیین کننده پیروزی نوعی عشق است.

|+| نوشته شده توسط اتابک در پنجشنبه دهم فروردین 1385 | موضوع: داستان کوتاه |
 

مرد در چمنزار

مرد نجوا کرد:« خدایا با من صحبت کن»، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت:« خدایا با من صحبت کن»، آذرخس در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد:« خدایا یک معجزه به من نشان بده»، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت:« خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم»

پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!!

 

|+| نوشته شده توسط اتابک در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 | موضوع: داستان کوتاه |
 اینم مثل بقیه!

خب بعدش چی؟

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیری از بغلش رد شد که توش چند تا ماهی بود. از مکزیکی پرسید: چقدر طول کشید که این چند تا رو گرفتی؟ مکزیکی پاسخ داد: مدت زیادی طول نکشید.

آمریکایی: پس چرا بیشتر صبر نکردی که بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

مکزیکی: چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانواده ام کافیه.

آمریکایی: اما بقیه وقتت رو چه کار می کنی؟

مکزیکی: تا دیر وقت می خوابم، یک کم ماهیگیری می کنم، با بچه هایم بازی می کنم، بعد می رم تو دهکده می چرخم، یه گلاس مشروب می خورم و با دوستانم شروع می کنیم به گیتار زدن و آواز خواندن و خوش گذرونی. خلاصه این هم زندگی ماست.

آمریکایی: ببین من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی. اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری. بعد با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم اضافه می کنی. اون وقت کلی قایق برای ماهیگیری داری!

مکزیکی: خوب بعدش چی؟

آمریکایی: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی، اونها رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت کار و بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی... این دهکده کوچک را هم ترک می کنی و می ری مکزیکوسیتی... بعدا لوس آنجلس و از اونجا هم نیویرک... اونجاست که دست به کارهاس مهمتری می زنی.

مکزیکی: اما آقا! این کار چقر طول می کشه؟ آمریکایی: پانزده تا بیست سال!

مکزیکی: اما بعدش چی آقا؟

آمریکایی: بهترین قسمتش همینه، موقع مناسب که گیرت اومد می ری و سهام شرکتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار برایت میلیون هادلار عایدی داره!

مکزیکی: میلیون ها دلار!!! آه! خب بعدش چی؟

آمریکایی: اون وقت بازنشسته می شوی! می ری یه دهکده ساحلی کوچک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یک کم ماهیگیری کنی، با بچه هایت بازی کنی، بری دهکده و یه گلاس مشروب بنوشی و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و آواز بخونی و خوش بگذرونی...

چلچراغ-شماره 154

راستی... شرمنده که بعد از ۲ ماه دارم آپ می کنم...

راستشو بخواید خودم هم تو این مدت ۳-۴ بار بیشتر نیومدم اینجا...

در هر صورت سال خوبی رو واسه همتون آرزو دارم!

|+| نوشته شده توسط اتابک در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 | موضوع: داستان کوتاه |
 ولنتاین همتون مبارک!

Happy your Valentine!

|+| نوشته شده توسط اتابک در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 | موضوع: |
 به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم!

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید.

او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه ای می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید:«شما دارید چه کار می کنید؟»

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، جواب داد: «اینجا بخش دریافت است، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم»

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ ها را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: «شماها چه کار می کنید؟»

یکی از فرشتگان با عجله گفت: «اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.»

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.

مرد با تعجب از فرشته پرسید: «شما اینجا چه کار می کنی و چرا بیکاری؟»

فرشته جواب داد: «اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند. ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.»

مرد از فرشته پرسید: «مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟»

فرشته پاسخ داد: «بسیار ساده است، فقط کافیست بگویند: خدایا متشکریم!»

** پس جا داره که ما هم بگیم: «خدایا شکرت!»**

|+| نوشته شده توسط اتابک در سه شنبه چهارم بهمن 1384 | موضوع: داستان کوتاه |
 داستان یک روز پر خاطره!

امروزم مثل روزای دیگه بود، با این که انتظار داشتم یه اتفاقی بیفته ، اما هیچ اتفاقی نیفتاد...

امروز یک سال دیگه هم از عمر من گذشت... اما این بار مثل قدیما نبود... صبح با خودم که مرور می کردم یادم اومد که وقتی بچه بودم می رفتم جلوی آینه وا میستادم و با خودم می گفتم:"آخ جون الان دیگه من یه سال بزرگتر شدم". احساس می کردم از روز قبل قدم هم خیلی بلند تر شده... اما امروز دیگه من اون احساس رو نداشتم... دیگه نرفتم پای آینه، دیگه با خودم فکر نکردم که چقدر بزرگتر شدم... دلیلش رو نفهمیدم، اول احساس کردم که شاید اصلا بزرگ نشدم، اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم همینی که مثل قدیما نرفتم پای آینه و با تلقین خودمو بزرگ ندیدم ، خودش نشونه بزرگ شدنه!

به هر حال روزای خوبی رو واستون آرزو می کنم!

اتابک

|+| نوشته شده توسط اتابک در دوشنبه سوم بهمن 1384 | موضوع: یادگاری |
 همه بدونن!

    پیر یا جوان!

       روزی مرد جوانی وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد .جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:؟تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

اتابک

|+| نوشته شده توسط اتابک در یکشنبه دوم بهمن 1384 | موضوع: داستان کوتاه |
 
 
بالا